زيارت

{{هوالطیف}}

سلام به همه دوستان، بچه های با معرفت، لوتیا، دیوونه ها، جوادا، خنگا، مونگولا و خلاصه همه عزیزانی که به هر نحوی به من محبت دارن.

به گمانم بعد از یکماه و ده روز برگشته ام سر خونه اصلیم، اما اینبار با همیشه فرق داره، این بار برگشتم تا کوله بارم رو جمع کنم، چمدانم رو مرتب کنم و از همه دوستان حلالیت بطلبم و ره سپار دیار نور بشم.

فکر کنم از آخرین باری که به زیارت خونه خدا رفتم 6سالی میگذره، هیچ وقت فکر نمی کردم که دوباره در جوانی این زیارت قسمتم بشه و فکر کنم باز روح مادرم منو دعوت به بهشت کرده....

2سال پیش بود با پدر و مادرم از باغ برمی گشتیم، بعدظهر جمعه ای بود چند ماهی مونده بود تا کنکور بدم و اصلا عین خیالم نبود، درس میخوندم اما اگه قبول نمی شدم مهم نبود، اما اون روز تو ماشین همه چی عوض شد.

حاج خانم یک پیشنهاد خیلی عالی و توپ به حاج آقا داد... گفت: حاج آقا اگر صادق امسال دانشگاه سراسری مشهد قبول شد، اسمش رو واسه حج عمره بنویس که سال دیگه باهم بریم.

تا مادر این حرف رو زد تصمیم گرفتم و عزمم رو جزم کردم که حتما قبول بشم.

روز کنکور تا سوال هارو از رو زمین برداشتم یک حمد و سوره خوندم و تو دلم گفتم خدایا مکه و مدینه رو نصیبم کن.

کنکور تموم شد و منتظر نتایج بودم،بعداظهر سه شنبه ای بود، رفتم خونه ی سید، کامپیوترش خراب بود، ویندوزش رو عوض کردم و دوباره راه انداختمش....دیگه می خواستم سیستم رو خاموش کنم که یک لحظه با خودم گفتم شاید نتایج رو اعلام کرده باشن، سریع وارد سایت سنجش شدم، صفحه دیر لود می شد... با عجله شماره کاربری رو وارد کردم...قلبم داشت به شدت میزد، دستم رو بلند کردم و گفتم خدایا یعنی میشه ..... مظطرب بودم، سرم رو انداختم پایین...چشمام رو بستم ..... یه دفعه گی دیدیم سید جیـــــغ کشید...

نام خانوادگی: سمیعی...... نام:محمد صادق................................................................کد قبولی 308

خیلی خوشحال شدم اما نمیدونستم کد 308 مال کدوم شهر....سریع زنگ زدم به مجید....... برو دفترچه رو بیار ببین کد 308 ماله کجاست؟؟؟؟؟

باشه بابا....... اووووووووووووه مبارکه داش صادق روزانه مشهد قبول شدی پسر

وای داشتم بال درمیاوردم..... شادی اون لحظه ام رو اصلا نمی تونم بنویسم.....

رفتم دانشگاه و خوشحال بودم که بلاخره یه روز مکه می رم....

شهریور ماه سال پیش بود که پدرم اسم من و خودش و مادرم رو برای حج عمره نوشت.. داداش محمد ام هم خانوادگی اسم نوشتن...

خیلی خوشحال بودم که اینبارم با پدر و مادر میخوام برم.....

اما حیف...... حیف که زیاد این خوشحالی دووم نداشت، و دی ماه سال پیش بهترین و مهربون ترین فرشته زندگیم... تموم آرزوهام .. تموم امیدم برای همیشه پر کشید.

نمی دونم اینبار که میروم، وقتی وارد مسجد النبی شدم و کنار بقیع همون جایی که 6سال پیش با مادرم نشسته بودیم برم ... چه حالی میشم؟؟؟ یادته حاج خانم؟؟؟روز آخری که تو مکه بودیم؟؟من که هیچ موقع او لحظه ای که رو پای تو رو به روی ناودون طلا خوابیده بودم رو فراموش نمی کنم.... چه خاطراتی...خیلی به یادتم.. خیلی....

بعد از فوت مادر قرار شد تنها خواهر مرضیه همراه ما بیاد و دقیقا 3 روز ره سپار دیار نور میشم...

خدا نصیب همتون بکنه..... رفتیم بعد می فهمین من چی میگم.....

خوب اینم از داستانک ما....

1z4bif8.jpg

وقتش رسیده از تک تکون حلالیت بطلبم، اگر تواین مدت بدی کردم، اگه شوخی نا به جایی کردم...، اگه حرف بدی زدم، اگه کاری کردم که نباید می کردم و باعث ناراحتی تون شدم همین جا از همتون معضرت میخوام.

روز مادر مکه ام برای همین پیشاپیش این روز عزیز رو به همه مادرها تبریک میگم.

اگه مادر داشتم میرفتم هر روز صبح رو به روش میشستم و نیم ساعت نگاهش می کردم.. بغلش می کردم.. دست و پاش رو می بوسیدم و میرفتم سر کار و زندگیم.. اما حیف......... حیف که ندارم....

خوب قول میدم به نیابت تک تکون.. طواف کنم.. تا جایی که توان داشته باشم.. مطمئن باشین به یادتونم...

راستی یک دوست که همتون میشناسینش و خیلی برام عزیزه تو بستر بیماریه... دوست نداشت اسمش رو بنویسم منم اطاعت امر کردم.....  این مدتی که من نیستم اون هم ایران نیست ... واسه معالجه داره میره سوئد... حتما سر نمازتون دعاش کنین...

کلام آخر:

تو این 15 روز هروقت دلتون گرفت... هوای دلتون ابری شد از دست زمونه خسته شدین بیایین اینجا... منم قول میدم که اونجا خیلی به یادتون باشم.

آرزو می کنم روزی همتون رو با هم  تو مسجد الحرام ببینم

خوب امیدوارم نائب الزیاره همتون باشم.

پ.ن

وبلاگ مادر اين بار به مناسبت روز مادر به قلم پريسا در تاريخ ۲۳/۴ آپديت می شود.

وبلاگ مصاحبه راه اندازی شد خواهش می کنم حتما ببینید.(مصاحبه با وبلاگ نویسان).

از همه دوستانی که تو این مدت یک ماه کمتر بهشون سرزدم یا به هر نحوی نتونستم جوبشون رو بدم عذر میخوام به شدت درگیر این وبلاگ مصاحبه بودم. انشالله جبران می کنم

فعلا تا 20 روز دیگه که با کلی خبر یا علی.. خدانگهدار

/ 0 نظر / 16 بازدید